دغدغه ایران

آیا ایرانی نژادپرست است؟ آیا هنر نزد ایرانیان است و بس؟ می توان گفت که ما ایرانیان به نوعی خودبرتر بینی مبتلاییم؟ عباراتی همچون ایرانیان باهوش ترین مردم دنیا هستند یا ما بهترین تماشاگران دنیا را داریم، نشانگر چیست؟ باهوش ترین مردم دنیا با وجود ۴ میلیون کودک محروم از تحصیل در کشور خود، سالی چند بار به عربستانی سفر می کنند که سیستان را اشغالی می نامد؟!! بهترین تماشاگران دنیا با بدترین الفاظ، سنگ پرانی و ترقه از داور و تیم مهمان و حتی میزبان! پذیرایی می کنند؟ محدوده و کیفیت تعریف ما از نیک و بد چیست؟ یک ایرانی خود را چگونه می بیند؟ از همه مهم تر، در تفسیر کیستی انسان ایرانی دیگران یا غیرایرانیان چه جایگاهی دارند؟ شاید ۲۸ اردیبهشت روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی، شاعر هویت ایرانی، فرصتی باشد برای نگریستن به خود ایرانی. هرچند کوتاه و اجمالی.
4 میلیون کودک بازمانده از تحصیل در کشور وجود دارد www.hamshahrionline.ir

ردای هویت

هویت ملی از دیدگاه فردوسی

چهاراراه جهان، محل تاخت و تاز و ترک و تازی، خسته و خشونت زده به سده بیسم و یکم رسیده است؛ ایران، سرزمین آزادگان.[1] از آن زمان که خورشید سلطنت هخامنشیان به دست اسکندر خاموش شد تا تازش تازیان و هجوم مغولان، آن چه بر مردم این جغرافیای بلاخیز رفته قابل بیان در یک یا چند خط نیست.

از ظهور هخامنشیان، حمله اسکندر، استقلال مجدد کشور به دست اشکانیان و برآمدن ساسانیان فاصله می گیریم. همسایه جنوبی لباس رزم به تن کرده بود. اعراب با نیروی ایمان بر تشتت ایرانیان غلبه کردند. حتی دهقانی ایرانی یزدگرد آخرین پادشاه ساسانی را از پای درآورد! اینک صحرانشینان در ایران بودند…

«در زندان او [حجاج ابن یوسف] هزاران کس محبوس بودند و فرموده بود تا ایشان را آب آمیخته با نمک و آهک دهند و به جای طعام سرگین[2] آمیخته به گمیز[3] خر…»[4].

از ایستادگی رستم فرخزاد در قادسیه تا ستیز ابومسلم با امویان و نبرد بابک با عباسیان، همه و همه نشان از تلاش ایرانیان در راستای احیای هویت ملی دارد. این مهم با روی کار آمدن سلسله هایی چون طاهریان و سامانیان جامه عمل به خود پوشید. اکنون ایرانی بر ایران حکومت می کند.

دین نوین هم از دیدگاه ایرانیان چیزی جز آن چه تازیان می گفتند تعریف و تفسیر می شود تا رفته رفته همه چیز رنگ و بوی ایرانی به خود بگیرد. تاریخ را به سرعت ورق می زنیم؛ به سده هفتم می رسیم این بار خبری از صحرانشینان نیست نوبت به بیابان گردان رسیده است.

شهرها یکی پس از دیگری سقوط می کردند و آن چه به جای می ماند خون لخته شده انسان و حیوان بود… .«…قنات ها را کور می کردند، سدها را ویران می ساختند. این جماعت هرچه بدستشان می رسید حتی شپش را می خوردند و از خوردن موش صحرایی، گربه، سگ و خون آدمی بدشان نمی آمد.»[5]

نبرد برای بقا روی دیگر سکه کشوری است که با خون و خشونت ساخته و گداخته شده است. درفش ایرانی گرچه به دفعات به دست بیگانگان افتاد اما هرگز از میان نرفت. مبارزات ما ایرانیان به رزم در آوردگاه محدود نبود و در حوزه فرهنگ اقدامات درخوری صورت گرفت.

اگر ابومسلم و بابک در میدان نبرد، استیلای عرب را به چالش می کشیدند، شعوبیه با اندیشه ورزی به نبرد ایدئولوژیک با اشغالگران پرداختند. نوعی دیگر از مبارزه در میان انبوه کشته ها و خرابه ها در جریان بود. نبردی که جای شمشیر، عنان قلم در دست داشت و جای خشونت منطق کلام را به صحنه اجتماعی وارد کرده بود. همین ویژگی ها برغم محدودیت ها و کارشکنی ها، آرام آرام و سینه به سینه نقل شد.

رزم فرهنگی گرچه آهسته اما پیوسته در روح و تن ایرانیان رخنه می کند. از میان نقالی های پرشور که مو بر اندام سیخ می کرد (و می کند) تا کوزه های سفالین و کتاب هایی که مزین شدند به ابیاتی از این بیرق فرهنگی؛ شاهنامه فردوسی.

“اهمیت این بخش از کار فردوسی وقتی به نیکی آشکار می شود که می بینیم، امروزه از بسیاری از منابع اصلی کار او اثری در دست نیست و اگر شاهنامه به نظم در نمی آمد، معلوم نیست که این داستان ها به چه سرنوشتی دچار می آمدند و داستان های اساطیری و حماسی و تاریخی ملت ما چگونه روایت می شدند و شناخت روحی و معنوی عنصر ایرانی از خلال چه متنی میسر می گردید، با توجه به اینکه حتی در روزگار خود فردوسی، این داستان ها پریشان و دور از دست بود و فردوسی با مرارت بسیار آن ها را از گوشه و کنار فراهم آورد:

یکی نامه بد از گه باستان   فراوان بدو اندرون، داستان

پراکنده در دست هر موبدی    از او بهره ای برده هر بخردی”[6]

فردوسی فرزند عصری است که مسئله هویت و بازشناسی کیستی انسان ایرانی موضوعیت یافته است. او در چنین محیطی از میراث گذشتگان مدد می گیرد و داستان ها، اساطیر و روایت تاریخی مردمان ایران زمین را گرد می آورد. در اینکه او علاقمند به این سرزمین بوده تردیدی نیست اما این علاقه به تعصب و یا آنچه امروز نژادپرستی خوانده می شود، آلوده نشد. حتی آنجا که می گوید هنر نزد ایرانیان است و بس بیش از آنکه تخریب دیگری در دل خود داشته باشد گواه علاقه او به ایران و بکارگیری صنعت اغراق است! روی دیگر این مدعا نحوه مواجه فردوسی با نقاط مثبت و منفی شخصیت های ایرانی و غیرایرانی است. فردوسی ایرانیان را بری از خطا و لغزش نمی داند:

“فردوسی، جمشید را با همه شکوهش مطلق نمی کند و مردی را که در روزگارش مرگ نبود، بیماری نبود، تهیدستی و بیدادگری نبود و همگان در سیمای جوانان چهارده ساله زندگی می کردند، به خاطر خودخواه شدن و خوی فرعونی، از اوج فرود می آورد و به دست ضحاک بیدادگر نابود می کند، رستم و سهراب را به خاطر بیشی جویی و آز ملامت می کند، کاووس جهانگشای را دمدمی مزاج و دیوانه می خواند و او را به مسخره می گیرد و رهام را ملامت می کند که:

به می در، همی تیغ بازی کند    میان یلان سرفرازی کند”[7]

 در اندیشه فردوسی، تعصب قومی در شناخت هویت و کیستی ایرانیان جایگاهی ندارد. در حقیقت در دیدگاه او باور به هویت ملی به معنی برکشیدی خودی و خار شمردن دیگری نیست. از این رو ضمن پرهیز از قوم گرایی در برابر بیگانگان هم جانب انصاف را رعایت می کند. فردوسی با غیرایرانیان به مثابه اهریمن برخورد نمی کند و از ایشان چهره ای دژخیم نمی سازد. قلم او همان میزان راوی نیک و بد ایرانیان است که بیانگر فضایل و رذایل غیرایرانیان. فردوسی از زبان زال، افراسیاب تورانی یعنی دشمن ایرانیان را چنین معرفی می کند:

که آن ترک در جنگ نر اژدهاست    در آهنگ و در کینه ابر بلاست

درفشش سیاهست و خفتان سیاه     ز آهنش ساعد ز آهن کلاه

همه روی آهن گرفته به زر      نشانی سیه بسته بر خود بر

ازو خویشتن را نگه‌دار سخت      که مردی دلیرست و پیروز بخت

شود کوه آهن چو دریای آب     اگر بشنود نام افراسیاب

فردوسی با این رویکرد، خرد را بر احساس رجحان می دهد. اگر در صحنه نبرد و در توصیف همآورد، خرد خود را گم نکنیم و بر احساس خویش مسلط باشیم، از پی این آزمون سخت و دشوار، آماده مواجه با دیگر صحنه های زندگی اجتماعی نیز خواهیم بود.

 

پاتویس ها


[1]– از القابی که فردوسی برای معرفی ایرانیان استفاده می کرد

  2- مدفوع

3- ادرار

4- عبدالحسین، زرین کوب، دو قرن سکوت،انتشارات امیر کبیر، سال؟ ، چاپ؟ ، ص 80

5- ویل دورانت، تاریخ تمدن، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ ششم، تهران، سال 1378، ج 4، ص 439

[6]– رستگار فسایی، منصور، فردوسی و هویت شناسی ایرانی، انتشارات طرح نو، چاپ اول، تهران، 1381، ص 15

[7]– همان، ص 17

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.