دغدغه ایران

اعتقاد به سرنوشت، فقدان حساسیت به روش، توقف در فلسفه، گرایش به ایده آلیسم و ضعف اساسی در ایمان به اراده و تصمیم فرد، مجموعه ای از ویژگی های تراکمی است که در منطقه خاورمیانه – در کشورهای مسلمان، در طی زمان جمع شده است. اعتقاد به سرنوشت و این که اهتمام انسان نقشی در تغییر وضعیت او ندارد خود به خود برنامه ریزی را به حداقل می رساند و عنصر زمان و مکان و جغرافیا را در محاسبات تقریبا تعطیل می کند. در واقع، انتقال، نوعی ریشه در تلقی افراد از نتیجه گرفتن و اهتمام ورزیدن دارد. بنابراین باید در جستجوی حوزه های علیت در ارتباط با موانعی که فرآیندسازی های نوگرایانه را به وجود می آورند، به ماتریس دوتایی وضعیت فرهنگ و وضعیت فرد پرداخت.
سریع القلم محمود، عقلانیت و توسعه یافتگی در ایران، نشر فرزان روز، چاپ اول، 1390، ص 213

رو به میهن

درباره تولید ملی در ایران (قسمت دوم)

در شماره پیشین بحث پیرامون تولید ملی را آغاز کردیم و به نخستین تلاش ها در همین مورد و الزامات دستیابی به آن پرداختیم. در این قسمت ضرورت توسعه فرهنگی و تقدم آن بر توسعه اقتصادی را مورد بررسی قرار خواهیم داد.

 

مقوله توسعه مورد اجماع ایرانیان نیست

جنگ، قحطی، بیکاری و در یک کلام امید دست یافتن به محیطی آرام و با چشم اندازی روشن، جمع کثیری از شهروندان کشورهای جهان سوم را به سوی ممالک توسعه یافته می کشاند. اما این تفاوت از کجا ریشه گرفته است؟ مگر نه این است که همه ما انسان هستیم؟ جز این است که قوانین بین المللی آحاد مردم دنیا را برابر و دارای حقوق مساوی می داند؟ با این حال چگونه می شود از اقوال و اعمال مردمانی برابر در نقطه ای از جهان کشوری چون آلمان پدید آید و دیگر نقطه آن مملکتی چون ایران؟

بی راه است بگوییم که برابری ما در حدود علم زیست شناختی است آن هم با کمی اغماض و در دیگر حوزه ها نه فقط برابر که قابل مقایسه نیستیم؟ در چنین شرایطی تکلیف چیست؟ شاید مهم ترین مسئله پرداختن به ضرورت درک و شناخت جهان و اجماع یک ملت برای توسعه یافتگی باشد. در حقیقت مردم یک کشور به این باور دست یابند که توسعه یافتگی هدف است و ما بنا داریم از وضع موجود عبور کنیم. در غیر این صورت مقوله توسعه در حد حرف باقی خواهد ماند. مادامی که جامعه مطلع نباشد یا اهتمامی به دانستن نداشته باشد طبعا به وادی پر فراز و فرود عمل گام نخواهد گذاشت.

“در تاریخ چند قرنه کشورهای صنعتی امروز، سه ستون – نظام فرهنگی، نظام اقتصادی و نظام سیاسی – با یک رابطه منطقی نسبت به یکدیگر، رشد و حرکت کردند. ماهیت و مبانی حاکم بر هر یک از سه ستون یادشده، موجبات تسهیل، رشد و تکامل ستون های دیگر را فراهم آورد. از لحاظ فکری و فلسفی، بر فراز این ستون ها، جهان بینی مادی حکومت می کرد و افزایش ثروت و قدرت از طریق بهره برداری از طبیعت، ابداعات، فردگرایی و تولید و بازاریابی، زیربناهای این جهان بینی را در برمی گرفت.”[1]

در مقام مقایسه جوامع در حال توسعه ای چون ایران در حوزه های مختلف تفاوت فاحشی با کشورهای صنعتی داشته و دارد. نه ساخت فرهنگی کشش تغییرات به سمت صنعتی شدن را داشت (و هنوز هم آنچنان که شاید و باید ندارد) و نه اساسا خود مولد چنین تفکری می توانست باشد. در حقیقت در بین ما ایرانیان گرچه نیروهایی جهت تغییر به سمت بهبود وضعیت موجود پدید آمدند و ثمراتی هم در پی داشتند، نظیر انقلاب مشروطه، جنبش ملی شدن صنعت نفت تا اصلاحات در دهه 70 و 80 خورشیدی، اما در کلیت منجر به پدیدآمدن یک رویه در جامعه ایران نشدند.

شاید از آن جهت که خود این انقلاب ها و نهضت ها بیش از آن که برآمده از کلیت جامعه ایرانی بوده باشد از جریان ها یا افراد نیرو می گرفتند. به بیانی دیگر در نبود یک اجماع ملی نسبت به مشروطه، ملی شدن صنعت نفت، اصلاحات و … نهایتا کار به رویارویی نیروهای مخالف و متضاد درون جامعه می انجامید. کما اینکه پس از مشروطه جنگ داخلی پدید آمد و با ظهور رضاشاه قطار دموکراسی ایرانی به ریل استبداد بازگشت یا در نهضت ملی شدن صنعت نفت کار به کودتای آمریکایی انگلیسی 28 مرداد 32 به دست عوامل داخلی انجامید! در مورد جنبش اصلاح طلبی در دهه 70 و 80 هم شاهد تقابل بین سنت گرایان و نیروهای تجددطلب بودیم که نهایتا به کنار گذاشته شدن نیروهای اصلاح طلب از قدرت و حتی تعدیل و عقب نشینی مفرط اصلاح طلبان انجامید.

 

 

توسعه فرهنگی مقدم بر توسعه اقتصادی است

تا اینجای بحث به این نتیجه رسیدیم که مقوله توسعه مورد اتفاق نظر همه مردم ایران نیست و برای اثبات این مدعا چند رویداد تاریخی را برشمردیم. از این رو اهمیت اجماع نظری جهت دستیابی به توسعه مهم تر از برنامه ریزی های اجرایی و عملیاتی به نظر می رسد خاصه آنکه تا بدین جای امر نیز ساخت پل، دانشگاه، خرید هواپیما و … نتوانسته است ما را در مسیر توسعه قرار دهد و نمی توانست که قرار دهد. در حقیقت زیربنای فرهنگی جامعه ایران آنچنان که شاید و باید متحول نشده است (البته متحول در معنای درک درست از توسعه) تا جایی که ایرانی به هر آنچه از غرب می آمد و می آید با نگاه تحسین می نگرد و آن چه از خود دارد را تماما (و در مواردی بدون انصاف) نقد و نفی می کند.

در این دیدگاه ایرانی ابایی ندارد با ماشین لوکس خارجی به هم میهن خود فخر بفروشد. از خدمات فلان خط هواپیمایی غربی یا شرقی تعریف و تمجید کند یا حتی بجای سرمایه گذاری جهت حل مشکلات داخلی به مقاله نویسی برای نشریات بین المللی بپردازد و به داشتن مقالات ISI مباهات کند. راقم این سطور وجود مشکلات عدیده در حوزه های مختلف را نفی نمی کند بلکه ضمن تایید این مشکلات، اعم از نارسایی های ناوگان هوایی کشور تا وضعیت دانشگاه ها و … ، واکنش نخبگان و بدنه جامعه را محل نقد می داند.

در این که کشورمان توسعه یافته نیست تردیدی وجود ندارد اما چاره برون رفت از شرایط موجود چیست؟ من صنعتگر، من استاد دانشگاه، من صاحب سرمایه، من کارگر و … چه نقشی در این مرحله می توانم ایفا کنم؟ پرسش این جا است که در برابر خیل مشکلات، راه تامین و تضمین منافع فردی را دنبال کردن پاسخ درستی به شرایط موجود است یا در نقطه مقابل نیاز به یک اجماع عمومی و همکاری بین نیروی کار و صاحبین سرمایه برای گذار به یک جامعه توسعه یافته قویا احساس می شود؟

با این حال شکاف بین بخش های مختلف جامعه کم نیست؛ بین دانشجو و استاد، بین کارگر و کارفرما و حتی بین دولت و کارمندان! با این تفاسیر چه می توان کرد؟ شاید ساده ترین و عقلایی ترین راه حل بجای اتخاذ سیاست آزمون و خطا و تبدیل کشور به یک آزمایشگاه بزرگ، شناخت مقتضیات جامعه ایران و بررسی تاریخ توسعه دیگر ملل باشد. به این ترتیب از اختراع مجدد چرخ پرهیز کرده ایم و نیرو و سرمایه خود را جهت پیاده سازی برنامه هایی خواهیم کرد که آزمون خود را پس داده اند.

بررسی تاریخ توسعه در غرب به ما نشان می دهد مادامی که تحولی در ساختارهای عقیدتی جامعه پدید نیاید امکان دستیابی به توسعه میسر نخواهد شد. در حقیقت فرهنگ صنعتی شدن مقدم بر انقلاب صنعتی در اندیشه و باور مردم ریشه دوانید. ماکس وبر در کتاب مشهور خود، اخلاق پروتستانتیزم و روح سرمایه داری، به وضوح میان اصول پروتستانتیزم و رشد سرمایه داری، ارتباط برقرار کرده و تاثیرات مستقیم فکری و فرهنگی آن ها را ترسیم می کند. در حقیقت وبر جهان بینی پروتستانی را از پایه های اعتقادی ظهور سرمایه داری می داند.[2]

قبل از آن که پایه های اقتصاد سرمایه داری در اروپا بروز کند، زمینه های فکری آن طی دوره ای بیش از چهار قرن، فراهم گشت. سه دوره برجسته فکری را در این ارتباط می توان نام برد: دوره رنسانس (یا نوزایش)، دوره رفرم (یا اصلاح) و دوره روشن بینی. در دوره رنسانس (قرن چهاردهم)، اروپا به آثار و میراث فرهنگی و باستانی خود، روحی جدید بخشید. در این مقطع بود که زیربناهای فردگرایی فکری، بنیان گذاشته شد. در دوره اصلاح (قرن شانزدهم)، به پیشوایی مارتین لوتر تغییرات وسیعی در محتوا و نوع برداشت ها، از مسیحیت قرون وسطایی پدیدار گشت.

در دوران شکوفایی (قرن هفدهم و هجدهم) نفوذ کلیسا و مسیحیت به تدریج کاهش یافت و مقدمه ای برای طرح و رشد گرایش هایی مانند پوزیتیویسم، راسیونالیسم و سکولاریسم شد. در دوره رفرم و در دورانی که پروتستانتیزم نام گرفته است، احساس منفی که با انباشت سرمایه قبلا آمیخته شده بود، برچیده شد. در دوره روشن بینی، پشتوانه های لازم فکری جهت حرکت در مسیر دنیاگرایی و بهره برداری عظیم از طبیعت طرح گردیده و پرورش یافت.[3]

در همین راستا کره جنوبی، تایوان و سنگاپور به عنوان نمونه های بارز توسعه اقتصادی در جهان سوم شناخته شده اند. بسیاری از تحلیلگران یکی از علل مهم در سرعت و کیفیت رشد و توسعه این کشورها را بافت فرهنگی آنان دانسته اند. اصول فرهنگی این کشورها نیازهای لازم فرهنگی توسعه اقتصادی را میسر ساخته است. در جوامع خاور دور افراد به شدت به سلسله مراتب احترام می گذراند و معمولا اهداف مملکتی و گروهی را بر اهداف شخصی مقدم می دارند. به سخت کار کردن و زحمت کشیدن شهرت دارند و به اشتغال و انجام وظایف موسسه استخدامی خود، وفاداری فوق العاده ای نشان می دهند. همچنین رغبت قانون پذیری افراد در سطح بالایی قرار دارد.[4]

حال اگر این عبارات را با جامعه خود مقایسه کنیم درک چرایی عقب ماندگی کشور ساده تر خواهد شد. عقلانیت، نظم، تعهد کاری، احساس مسئولیت در قبال جامعه، رعایت سلسله مراتب، رقابت پذیری، شایسته سالاری، قانون گرایی و … برای شهروندان ایرانی مفاهیمی بیگانه هستند اما در مقابل خرافه گرایی، آشفتگی و بی برنامگی، ترجیح منافع فردی بر منافع جمعی و ملی، تخریب رقیب، خویشاوندسالاری، قانون گریزی و … آن چنان عادی است که خود بدان معترفیم! در حالیکه هر نوع توسعه ای و هر قالبی از توسعه، بر جامعه ای منظم، علم گرا و عقلایی اتکا دارد. این سه متغیر اساسی، به علت ضعف فرهنگ عمومی، عدم پویایی نظام آموزشی و فقدان ثبات در اکثر کشورهای جهان سوم هنوز، نهادینه نشده است.[5]

 

پانویس ها


[1]– سریع القلم محمود، عقلانیت و توسعه یافتگی در ایران، نشر فرزان روز، چاپ اول، 1390، ص 152

[2]– همان، ص 154

[3]– همان، ص 153

[4]– همان، ص 159

[5]– همان، ص 162

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.